سيد محمد باقر برقعى

3437

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در شهادت على اصغر ( ع ) شنيدستم كه شاه عشقبازان * سپهسالار خيل سرفرازان حسين آن شهسوار ملك ايمان * فروغ شمس ذات حى سبحان چو يارانش به جانان جان سپردند * مى از جام وصال دوست خوردند ز دامان كرد امكانى برافشاند * سوى واجب سمند تيزتك راند به دست عشق آمد در تك و تاز * شده حيران به روى يار طنّاز شده از جام وصل دوست سرمست * گرفته تيغ هستى سوز در دست همه نيشش به تن نوش روان بود * كه از هر سو دلارامش عيان بود گهى در پرده با معشوق همراز * گهى در جلوه با صد عشوه و ناز نه از سر دادنش بر دل غمى بود * نه اندر خاطرش بيش و كمى بود به نور جلوهء ذاتى فروزان * همه او گشته جان ، جان گشته جانان به پيش ممكنات ار صف كشيدى * به غير از جلوهء جانان نديدى به كاخ وصل با معشوق دمساز * كه شد بر رويش از محنت درى باز كه ناگاه از حرم برشد فغانى * فغانى ، دلربايى ، جان‌ستانى در آن افغان يكى آمد خروشش * خروشى كاشنا آمد به گوشش يقين دانست شه كز عشقبازان * بود مشتاقى از حسرت‌گدازان عنان برتافت با حالى پريشان * به‌سوى خيمه‌گه آمد شتابان مگر آن تشنه را بخشد زلالى * نماند در رهش ديگر خيالى برآورد از دل پردرد آهى * كه كرد آشفته از مه تا به ماهى بفرمود اى مرا هريك به از جان * نه آخر با شما اين بود پيمان كه تا جانم به تن پيوسته باشد * روانم از تعلّق خسته باشد به من بس ناگوار و ناپسند است * كه بينم از حرم افغان بلند است مرا دل دردمند و ريش باشد * چنين دل را چه جاى نيش باشد خم از مرگ برادر گشته قامت * ندارم طاقت بار ملامت جگر از قتل قاسم داغدار است * مرا يك دل ولى دردم هزار است نداند كس دلم را حال چون است * كه دل از داغ اكبر غرق خون است چو ليلا را ز غم بينم خروشان * شوم چون طرّهء اكبر پريشان